مرد فقيري در راه با يك دوست قديمي برخورد كرد. او از قدرت ما فوق طبيعي اي برخوردار بودكه به او اجازه جادوگري داده بود.
مرد فقير از سختي هاي زندگي شكايت كرد. به همين دليل دوستش انگشتش را به يك تكيه آجر زد و فوري تبديل به طلا شد و به او داد.
اما مرد فقير با زهم تاسف مي خورد كه اين خيلي كم است، بنابراين دوستش يك مجسمه شير چوبي را تبديل به طلا كرد و به آن تكه قبلي افزود.
مرد دوباره اصرار داشت كه اين دو هديه خيلي ناچيز هستند.
دوست با تعجب از او پرسيد؟ دیگر، چه مي خواهي ؟
مرد گفت : انگشت تو را !!!!!
ادامه مطلب

من درست بيست و پنج سال است كه به بدترين شكلى مريضم. گرفتارىام آرتروز وحشتناكى است كه با تنگى مهرههاى فوقانى گردن دست به هم داده داستان با هم ساختن عسل و خربزه را در مورد من تجديد كرده است. تاكنون سه بار جراحى شدهام، البته در حال حاضر خطر حادى تهديدم نمىكند اما موضوع اين است كه مطلقا تحركى ندارم و هر چه بىتحركى بيشتر ادامه پيدا كند وضع وخيمترى خواهم داشت. ضمنا آدمى به سن و سال من ناچار بايد به اين هم فكر كند كه ديگر فرصت چندانى در پيش ندارد. اين است كه من در همين شرايط ناجور هم ناگزير بهطور متوسط روزى ده ساعت كار مىكنم كه خستهگىاش به آن عدم تحرك اضافه مىشود... خب، اين ميان مسائل و موضوعات ديگرى هم هست كه صورت قوزبالاىقوز پيداكرده. عملكردهاى بچهگانهئى كه هر قدر هم آدم سعى كند به روى خودش نياورد باز نمىتواند در وضع عصبىاش بىتأثير بماند و ...
ادامه مطلب
« ژان لبادي» در مرغداني ايستاده بود و مرغهايش را ميشمرد. و با خود ميگفت:« آگر آبلهمرغان جوجههاي مرا تلف نکند، به جان خودم قسم که همسايه عزيز « آندره درويارد» آنها را کش خواهد رفت.»
ژان لبادي تصميم گرفت وقتي همسايهاش به سراغ مرغ هایش ميرود مچ او را ضمن دزدي بگيرد. پس سه شب تمام، تفنگ شکاري در بغل در مرغداني خوابيد. اما اين سه شب آب از آب تکان نخورد. مثل اينکه حس ششم آندره او را از خطر آگاه کرده بود. ژان لبادي از خوابيدن کنار مرغها خسته شد و به خانه رفت و خوابيد. اما مصمم بود که اين جوجه دزدي همسايه را متوقف بکند. منتهي نميدانست چگونه اين کار را بکند. آخر که نميتواند اگر همسايهاش مرغ دزد باشد به او بگويد که تو دزدي. پس تا مدتي ژان لبادي تصميمش را اجرا نکرد و ...
ادامه مطلب
وقتي ديدم اون جسد رو از آب بيرون كشيدند، فرياد زدم: اين من هستم... من ... همه بهت زده به من نگاه كردند، اما من ادامه دادم: اين من هستم...من ... اين ساعت مچي با بند پهن متعلق به من.... من هستم ... بر سرشان فرياد كشيدم:من هستم!... من هستم...! و آنها به من اهميت نمي دادند، به خاطر اين كه درك نمي كردند چطور من مي توانستم همان كسي باشم كه آن روز صبح خفه شده از آب بيرون كشيد شده بود.
ادامه مطلب

زن تنها در خانه نشسته است . مي داند كه هيچ كسي در دنيا وجود ندارد؛ همه انسانها مرده اند. در را مي زنند ...
ادامه مطلب

ويل دورانت : « آنان كه تاريخ نمي خوانند، محكومند كه دوباره در آن زندگي كنند! »
