تبليغاتX
تا مقصد می خوابم... - تغيير بزرگ
جواد عاطفه

ايزابل چند وقتي بود كه ناراحت و بي قرار بود. غذايش كم شده بود و كمي هم تب داشت. اكثر اوقات هم به خاطر خارش بدنش ناله و شكايت مي كرد. والدينش هم به دليل مشغله كاري زيادي كه داشتند نمي توانستند وقت زيادي را با او سپري كنند.

مادرش مي گفت: خارش بدنت دارد تشديد مي شود!

ايزابل از هر روشي كه به فكرش مي رسيد استفاده مي كرد، پماد روي بدنش مي ماليد تا شايد التيام يابد، اما هر روز خارش بدنش بيشتر مي شد.

دختر بيچاره به خاطر اين پمادها ديگر نمي توانست بخوابد، مادرش فهميد كه پوست ايزابل كمي سخت و زمخت شده و از بدنش هم كركهاي كوتاه و سفيدي بيرون آمده. مادرش ترسيده بود و موضوع را با پدرش در ميان گذاشت و آنها پزشك را خبر كردند.

پزشك كه مرد جوان و مهرباني بود، ايزابل را معاينه كرد. دختر براي دكتر جوان ماجرا را با حيرت و شگفتي تعريف كرد و گفت كه در ابتدا نگران و مضطرب بوده اما بعد از مدتي هر دفعه برايش موضوع جالب تر شده و در آخر حتي به نظرش رسيده در يك لاتاري (بليط بخت آزمايي) برنده شده است.

پزشك گفت: مسئله جدي نيست، اما من بايد يك سري  مطالعات روي اين موضوع انجام دهم و فردا بر مي گردم.

روز بعد برگشت و همراهش يك ذره بين آورده بود و به پدر ايزابل نشان داد كه اينها كرك نيستند كه در حال رشد هستند  بلكه پر هستند.

دكتر جوان بعد از بيان موضوع از روز قبل هم خوشحالتر به نظر مي رسيد و گفت: ايزابل غم و غصه نخور و شاد باش، نبايد بترسي، تو تا چهار ماه ديگر مي تواني پرواز كني. بعد رو به والدينش كرد و يك سري توضيحات گيج كننده اي را به حرفهايش اضافه كرد:

- شما چيزي درباره اين موضوع نمي دانيد؟ روزنامه مطالعه نمي كنيد؟ تلويزيون نگاه نمي كنيد؟ اين يك تغيير بزرگ است، اول در ايتاليا و بعد در اينجا ميان ما، در اين دره فراموش شده رخ داده است.

و ادامه داد: بالها كم كم حالت پيدا خواهند كرد، بدون اين كه هيچ آسيبي به ارگانيسم بدنش بزنند و بعد باز هم شاهد چيزهاي جديدي خواهيم بود و شايد ميان همكلاسي هاي مدرسه اش اين مورد پديدار شود. چون اين موضوع مسري است.

پدر گفت: اما، اگر مسري باشد پس حتما يك نوع بيماري است.

پزشك    پاسخ داد: به نظر مي رسد كه مسري باشد و عاملش يك ويروس است. اما يك بيماري نيست، واقعا پرواز شگفت انگيز است. من هم دلم مي خواهد پرواز كنم! يك دفعه كه براي ديدن يك بيمار به روستايي رفته بودم براي اولين بار پرواز را آنجا ديدم و به پزشك محلي هم اطلاع دادم. اما بدانيد اين پديده جاهاي ديگر مثل كانادا، سوئيس و ژاپن هم رخ داده است. ببيند، اين خوش شانسي و خوش يمني براي ما است.

اما اين حرفها براي ايزابل قانع كننده نبود. پرها به سرعت رشد مي كرد و او را اذيت مي كردند. وقتي مي خواست به تخت خواب برود مانع مي شدند، حتي از بلوزش هم بيرون زده بودند و تقريبا در ماه مارس استخوان بالهايش پديدار شده بود و در اواخر ماه مي بالهاي روي كمرش تقريبا كامل شدند.

عكاسان، روزنامه نگاران،كميسيون هاي پزشكي ايتاليايي و خارجي ها از اطراف به آنجا مي آمدند. ايزابل سرگرم شده بود و احساس مهم بودن و مشهور شدن مي كرد و با جديت و شايستگي تمام به پرسشهاي احمقانه و تكراري آنها جواب مي داد.

جرات نمي كرد با پدر و مادرش صحبت كند چون آنها از اين مسئله مي ترسيدند. اما خيلي مضطرب بود، ديگر بال در آورده بود. اما چه كسي به او پرواز ياد مي دهد؟ كجا بايد تمرين كند؟ در اتوبانهاي پايتخت يا در فرودگاه ؟

دلش مي خواست درباره اين موضوع با پزشك جوان كه شاهد خارج شدن بالهايش بود مشورت كند. آيا او نگفته بود كه اين مسري است؟! آنها با هم بيماران ديگري را ملاقات كرده بودند و شايد آنها براي پرواز به كوهستان ها و يا كنار دريا و يك همچين جاهايي مي روند و با همين بالها پرواز مي كنند!

در ماه ژوئن، پايان دوره تحصيلي، ديگر بالهاي ايزابل شكل كامل خودش را بدست آورده بود. دوست داشت آنها را نگاه كند و لذت ببرد.

بالهايش مثل مو هايش كه روي شانه هايش ريخته بود رنگ بلوند پيدا كرده بودند، در بالهايش رگه هاي قهوه اي روشن به چشم مي خورد و درخشندگي و قدرت خاصي در آنها موج مي زد.

مدتي بعد يك كميسيون پزشكي از سازمان عالي تحقيقات علمي، همراه يك گروه از يونيسف، به همراه يك فيزيوتراپ سوئيسي آمدند و او را به يك پانسيون فرستادند و شروع كردن يك سري تمرينات خسته كننده را به او آموزش دادن.

خسته كننده و بي فايده، ايزابل بالهايش را تكان مي داد و عضلات جديدش را به حركت در مي آورد و گاهي هم پرواز پرستوها را در آسمان دنبال مي كرد. ديگر به خودش شك راه نمي داد و روشهاي مختلف را آزمايش مي كرد و شبها به چيز ديگري جز پرواز فكر نمي كرد. اما فهميده بود كه هنوز موقع آن نشده كه خود را به خطر اندازد و منتظر فرصت مناسبي براي پرواز بود.

بعضي وقتها خودش را در خلوت از جايي آويزان مي كرد و يا حتي در فضاي بسته اي مثل اتاقش سعي مي كرد بالهايش را حركت دهد، صداي برخورد بالهايش را با هوا مي شنيد و با اين شانه هاي ضعيف كمي احساس قدرت در بالها مي كرد، اما هنوز مي ترسيد.

به تازگي احساس ديگري پيدا كرده بود، دوست نداشت وزن بدنش را تحمل كند و حتي وقتي بالها را تكان مي داد احساس مي كرد وزنش كمتر شده است. اما جاذبه زمين هنوز مثل زنجير او را نگه مي داشت.

بهترين فرصت در زمان جشن خودش را نشان داد. چون فيزيوتراپ سوئيسي براي تعطيلات به كشورش بازگشته بود و پدر و مادر ايزابل هم در مغازه با مشتريان كه به تعطيلات آمده بودند سرگرم بودند. بنابراين او به را افتاد و از راه كاستالانگا Costalunga به طرف كوهستان رفت و به قله رسيد. خودش را بين ديواره هاي شيب دار قرار داد. هيچ كس نبود، كمي مي ترسيد، روي سينه اش علامت صليب كشيد. مثل وقتي كه آدم مي خواهد در آب بپرد. بالهايش را پهن كرد و شروع به دويدن به طرف پايين كرد.

با هر قدم برخوردش با سطح زمين كمتر و كمتر مي شد تا آنجا كه ديگر با زمين برخورد نكرد. احساس يك پيروزي بزرگ كرد. صداي صوت باد در گوشش بود. پاهايش را به طرف عقب باز كرد اما پشيمان شد كه چرا شلوار نپوشيده چون كه دامنش زياد تكان مي خورد و او را اذيت مي كرد. بازوها و دستانش هم او را آزار مي دادند، سعي كرد آنها را در سينه جمع كند.

چه كسي مي گفت پرواز سخت است؟ هيچ چيز راحت تر از پرواز نيست. دلش مي خواست بخندد، شادي كند و آواز بخواند.

اگر بالهايش را كمي خم مي كرد از سرعتش كاسته مي شد و خودش را به طرف با لاتر هدايت مي كرد. اما فقط براي مدت كوتاهي و بعد سرعتش كمتر شد و ايزابل احساس خطر كرد. سعي كرد با لهايش را بيشتر تكان دهد. ترسيد اما ضربات بال و حرك آنها توانست وضعيت را كنترل كند. تغيير دادن مسير راحت بود مثل بازي. ياد گرفت كه وقتي  بال راست را به نرمي بچرخاند به راست هدايت مي شود. ديگر لازم نبود كه حتي به آن فكر كند؛ مثل زماني كه با پا روي زمين راه مي رويم اما به آن فكر نمي كنيم.

ناگهان ناراحتي و دردي زير شكم خود احساس كرد، فكر كرد خيس شده و وقتي خود را لمس كرد دستش خوني شد. اما ديگر مي دانست چه اتفاقي افتاده و مي دانست كه يك روز چه دير، چه زود اين اتفاق مي افتاد و نترسيد.

حدود يك ساعتي در هوا بود فهميد كه در سنگلاخ هاي گراويا Grovia يك جريان هواي گرمي است كه به او براي پرواز كردن كمك مي كند و بعد مسير جاده محلي را در پيش گرفت و مستقيم روي دهكده پرواز كرد. ديد كه چطور يك رهگذر ايستاد و بعد با دست آسمان را به ديگري نشان داد و دومي به بالا نگاه كرد. با سرعت خودش را به طرف مغازه؛ جايي كه والدينش همراه سه چهار تا مشتري در حال خارج شدن از مغازه بودند رساند. در مدت بسيار كوتاهي خيابانها مملو از جمعيت شد. با اينكه مي خواست در ميدان شهر فرود بيايد اما جمعيت مانع از آن شد و مي ترسيد كه مبادا زمين بخورد و مردم به او بخندند. بنابراين خودش را در جريان باد رها كرد تا به طرف ديوار هاي آسياب بادي جايي كه دورتر از جمعيت بود برود. پايين آمد همينطور پايين و پايين تا جايي كه توانست گلهاي رز و شبدرها را تشخيص بدهد. به نظرش رسيد براي فرود آمدن بايد بالهايش را به طور طبيعي عمود نگه دارد و انها را چرخاند، پاهايش به پايين آمد و روي چمن نشست. كمي به نفس نفس زدن افتاد. بالهايش را جمع كرد و به طرف خانه به راه افتاد.

در پاييز چهار نفر از همكلاس هايش هم بال در آوردند، سه تا پسر و يك دختر. يكشنبه ها صبح آنها براي تفريح و سرگرمي دور تا دور دهكده پرواز مي كردند.

در ماه سپتامبر پسر نامه رسان هم بال درآورد و فورا جايگزين پدرش شد.

پزشك جوان سال بعد پيش آنها نبود، به ايزابل هم علاقمند نبود و خيلي زود با يك خانم شهري ازدواج كرد. پدر ايزابل بعد از پنجاه سالگي بال در آورد، اما نمي توانست از آنها خوب استفاده كند و بعضي وقتها دخترش براي او كلاس تمرين مي گذاشت. پدر گاهي ترس و سرگيجه داشت و گاه گاهي هنگام فرود مچ پايش پيچ مي خورد. بالهايش نمي گذاشتند كه راحت بخوابد، تخت مملو از پر شده بود و باسختي لباس مي پوشيد و كت به تنش نمي رفت. وقتي پشت پيشخوان مغازه مي ايستاد خيلي اذيت مي شد.

بنابراين بالهايش را قطع كرد.

۲۱ Aogosto de 1983                                                                                                          

 نويسنده : ناشناس

ترجمه به اسپانيايي از  Miquel Izquierdo

برگردان: علي باغشاهي

 

پي نوشت :


اصل اين  داستان ايتاليايي بوده و به اسپانيايي ترجمه شده است.
نوشته شده توسط جواد عاطفه در ساعت 3:36 بعد از ظهر | لینک  |