X
تبلیغات
تا مقصد می خوابم... - نسیم شمال
جواد عاطفه

اشرف الدین حسینی (نسیم شمال)آهای آهای نسیم شمال،
مثال شیر ارژنه
گاه زنی به میسره،
گاه زنی به میمنه
زلزله ها فكنده ای،
به كوه و دشت و دامنه
آسته برو آسته بیا
كه گربه شاخت نزنه

سیداشرف الدین قزوینی، معروف به گیلانی، فرزند سید احمد حسینی قزوینی، به سال ۱۲۸۷ هجری قمری در قزوین به دنیا آمده و شش ماهه بوده که یتیم مانده و در یتیمی ملک و مال و خانه اش را غصب کرده اند و او دچار فقر و تنگدستی شده است. در جوانی به عتبات رفته و چندی در کربلا و نجف زیسته اما شور میهن پرستی او را به ایران کشیده است. سید به قزوین آمده و از آنجا در بیست و دو سالگی به تبریز رفته و با پیری روشن شده است. دوره تحصیلات ابتدایی را در تبریز گذرانده و هیئت و جغرافیا و صرف و نحو و منطق و هندسه و علوم متداول دیگر را آموخته و چندی بعد به گیلان آمده و در رشت اقامت گزیده و از رشتیان نوازش ها و مهربانی ها دیده و نخستین شعرهای خود را همانجا سروده است.

سید اشرف در سال ۱۳۲۵ هجری قمری روزنامه ادبی و فکاهی کوچکی به نام «نسیم شمال» در رشت منتشر کرد که تا انحلال مشروطه دایر بود. در سال ۱۳۲۶ که مجلس بمباران و روزنامه ها و انجمن ها برچیده شده، نسیم شمال نیز متوقف گشت و در سال ۱۳۲۷ پس از فتح تهران دوباره انتشار یافت. سید اشرف الدین در سال ۱۳۳۳ به تهران آمد و روزنامه نسیم شمال را در تهران دایر کرد تا اندکی از رنج های میهن خویش را بازنماید:


گردیده وطن غرقه ی اندوه و محن
وای ای وای وطن وای
خیزید و روید از پی تابوت و کفن
وای ای وای وطن وای
از خون جوانان که شده کشته در این راه
رنگین طبق ماه
خونین شده صحرا و در و دشت و دمن وای
ای وای وطن وای

او شاه و شیخ را دشمن مردم می دانست و با بانگ بلند می سرود:
حاجی بازار رواج است رواج
کو خریدار حراج است حراج
می فروشم همه ی ایران را
عرض و ناموس مسلمانان را
یزد و خوانسار حراج است حراج
کو خریدار حراج است حراج....

سیداشرف محبوبترین و معروفترین شاعر ملی عهد انقلاب مشروطه است. وی اشعار فکاهی، طنز و انتقادی خود را هر هفته در روزنامه اش چاپ می کرد و به دست مردم می داد. هنگامی که روزنامه فروشان دوره گرد فریاد را سر می دادند و روزنامه را اعلان می کردند، مردم از زن و مرد و پیر جوان و باسواد و بی سواد هجوم می آوردند و روزنامه را دست به دست می گرداندند. در قهوه خانه ها، در سرگذرها و در جاهایی که مردم گرد می آمدند، باسوادها برای بی سوادها می خواندند و مردم حلقه می زدند و روی خاک می نشستند و گوش می داند. نام این روزنامه به اندازه ای بر سرزبان ها بود که همه جا سیداشرف الدین را آقای «نسیم شمال» صدا می زدند.

رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز
خواهی که شود بخت تو فرخنده و پیروز
خواهی که شود عید سعیدت همه نوروز
خواهی که شود طالع تو شمع شب افروز
خواهی که رسد خلعت و انعام به هر روز
رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز
امروز به جز مسخره رندان نپسندند
علم و هنر و فضل بزرگان نپسندند
ادراک و کمالات به تهران نپسندند
جز مسخره در مجلس اعیان نپسندند
رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز
خواهی که شوی با خبر از کار بزرگان
شکل تو کند جلوه در انظار بزرگان
چون موش زنی نقب به انبار بزرگان
خواهی که شوی محرم اسرار بزرگان
رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز
نه درس به کار آید و نه علم ریاضی
نه قاعده مشق و نه مستقبل و ماضی
نه هندسه و رسم و مساحات اراضی
خواهی که شوی مجتهد و مقنی و قاضی
رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز
صد سال اگر درس بخوانی همه هیچ است
در مدرسه یک عمر بمانی همه هیچ است
خود را به حقیقت برسانی همه هیچ است
جز مسخرگی هر چه بدانی همه هیچ است
رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز
وافور بکش تا بودت ممکن و مقدور
از باده مکن غفلت از چرس مشو دور
بنشین به خرابات بزن بربط و تنبور
خواهی که شوی پیش خوانین همه مشهور
رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز
در مجلس اعیان همه شب مست گذر کن
اول چو رسیدی دم در عرعر خرکن
پس گنجفه را از بغل خویش به درکن
از باده دماغ همه را تازه و ترکن
رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز
هر چند که ریش تو سفید است و قدت خم
رندانه بزن چنگ بر آن طره خم خم
از دولت مشروطه شدی میر مفخم
ای ارفع و ای امجد و ای اکرم و افخم
رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز
زنهار از عدلیه و اعضاش مزن دم
گر نان تو تلخ است زنانواش مزن دم
گر کفش گران است ز کفاش مزن دم
تا هست کباب بره از آش مزن دم
رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز
خواهی تو اگر در همه جا راه دهندت
ترفیع مقام و لقب و جاه دهندت
زیبا صنمی خوبتر از ماه دهندت
خواهی که زرو سیم شبانگاه دهندت
رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز
خواهی که شوی محرم آن بزمگه خاص
دوری مکن از مطرب و بازیگر و رقاص
اسباب ترقی شودت گنجفه و آس
خواهی که شوی زینت بزم همه اشخاص
رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز
خواهی تو اگر راحت و آسوده بمانی
رخش طرب اندر همه تهران بدوانی
خود را به مقامات مشعشع برسانی
هم داد خود از کهتر و مهتر بستانی
رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز

قسمتی از اشعار وی، اقتباس یا ترجمه آزدای است از اشعار میرزا علی اکبر طاهرزاده صابر، گوینده قفقازی، که سیداشرف الدین آنها را در اختیار فارسی زبانان آن روز، که تشنه آزادی و خواهان برانداختن رژیم کهنه و فرسوده احتماعی بودند، قرار می داد. دفاع از استقلال ایران و دشمنی با تجاوزکاران بیگانه بزرگترین هدف هنری او بوده است که همه در قالب اشعار گرم و آتشین و با روش هزل آمیزی که از صابر آموخته بود، نمایش می داد. در این سروده ها وطن فروشان، خیانتکاران، ریاکاران، دین مداران و دشمنان آزادی به باد استهزا و ریشخند گرفته شده اند.

زبان سرخ
آهای نسیم شمال این قدر مکش فریاد
تو را چه کار به شیراز و بصره و بغداد
برای حفظ لسان خوب گفت آن استاد
به پای شمع شنیدم ز قیچی فولاد
زبان سرخ سر سبز می دهد برباد
تو را چه کار که سنگک سیاه یا تلخ است
تو را چه کار که امروز غره یا سلخ است
همان حکایت دیوان قاضی بلخ است
گناه کردن علاف و کشتن حداد
زبان سرخ سرسبز می دهد برباد
تو کیستی که سخن از لباس و جامه کنی
هزار مسخره بر خرقه و عمامه کنی
به شهر هر چه شود درج روزنامه کنی
از آن بترس که ناگه بیفتی از بنیاد
زبان سرخ سرسبز می دهد برباد
تو را چه کار که مخلوق واله و ماتند
برهنه اند تمامی گرسنه و لاتند
زلات و لوت چه خواهی که جزو امواتند
ز مردگان مطلب عقل و علم و استعداد
زبان سرخ سرسبز می دهد برباد
تو را چه کار فلانی دروغ خورد قسم
نداشت شمع چراغش فروغ خورد قسم

سیداشرف مردی ساده، مهربان، بخشنده و دوستدار زحمتکشان بود. همواره در تب فردای بهتر می سوخت، اما دل به رویا نمی بست و در جستجوی راه مبارزه و ساختن این فردا بود:




صبر كن آرام جانم، صبر كن!
بعد از این تهران گلستان مى شود
در دكان ها نان فراوان مى شود
گوشت هاى شیشك ارزان مى شود
مشكلات از صبر آسان مى شود
صبر كن آرام جانم، صبركن!
غم مخور، سال دگر نان مى خورى
میوه ى شیرین به شمران مى خورى
گوسفند و مرغ بریان مى خورى
در سر سفره فسنجان مى خورى
صبر كن آرام جانم، صبركن!
بزك نمیر، بهار میاد
گریه مكن عزیز من!
موسم نوبهار من!
بلبل مست نغمه خوان
بر سر شاخسار میاد
غله ز «خوار» مى رسد
گندم شهریار میاد
بزك نمیر، بهار میاد
خربزه با خیار میاد
دخترك عزیز من،
از غم نان به سر مزن!
طفلك با تمیز من،
شعله به خشك و تر مزن!
طوطى اشك ریز من،
بر دل من شرر مزن!
سال دگر براى تو
شوهر غمگسار میاد
بزك نمیر، بهار میاد
خربزه با خیار میاد
سال دگر به خوشدلى
نان و پنیر مى خورى
گوشت، كباب مى كنى
دیزى سیر مى خورى
روغن زرد مى خورى
شربت و شیر مى خورى
بر در خانه ات همى
خربزه بار بار میاد
بزك نمیر، بهار میاد
خربزه با خیار میاد

شیفته و شیدای آزادی بود و این همه در شعر و زندگی او جاری بود:


دست مزن ! چشم ! ببستم دو دست
راه مرو ! چشم ! دو پایم شکست
حرف مزن ! قطع نمودم سخن
نطق مکن! چشم ! ببستم دهن
هیچ نفهم ! این سخن عنوان مکن
خواهش نا فهمی انسان مکن
لال شوم ! کور شوم ! کر شوم !
لیک محال است که من خر شوم .


لطایف بسیار به یادداشت، قصه های شیرین می گفت، هر چه می سرود، بدون یادداشت از بر می خواند. در سراسر زندگی مجرد زیست تا سرانجام در سال ۱۳۴۵ هجری قمری شایع شد که وی به بیماری جنون مبتلا شده است. بدین بهانه او را به تیمارستان کشاندند. چند سالی به حال فقر و تنگدستی و بیماری زنده بود تا در ذیحجه سال ۱۳۵۲ هجری قمری چشم از جهان فروبست. و بدین سان اندیشمندی بزرگ و شاعری برجسته را در میان دیوانگان کشتند، تا دمی ستم و سیاهی بر اریکه ی قدرت بماند. گویی همین است سرانجام عاشقان از پرومته تا نسیم!

آخ عجب سرماست ....

آخ عجب سرماست امشب ای ننه
ما که می میریم در هذا السنه

تو نگفتی می کنیم امشب الو
تو نگفتی می خوریم امشب پلو

نه پلو دیدم امشب نه چلو
سخت افتادیم اندر منگنه

آخ عجب سرماست امشب ای ننه

این اطاق ما شده چون زمهریر
باد می آید زهر سو چون سفیر

من ز سرما می زنم امشب نفیر
می دوم از میسره بر میمنه

آخ عجب سرماست امشب ای ننه

اغنیا مرغ مسما می خورند
با غدا کنیاک و شامپا می خورند

منزل ما جمله سرما می خورند
خانه ما بدتر است از گردنه

آخ عجب سرماست امشب ای ننه

اندرین سرمای سخت شهر ری
اغنیا ژیش بخای مست می

ای خداوند کریم فرد و حی
داد ما گیر از فلان الطزنه

آخ عجب سرماست امشب ای ننه

خانباجی می گفت با آقا جلال
یک قران دارم من از مال حلال

می خرم بهر شما امشب زغال
حیف افتاد آن قران در روزنه

آخ عجب سرماست امشب ای ننه

می خورد هر شب جنا مستطاب
ماهی و قرقاول و جوجه کباب

ما برای نان جو در انقلاب
وای اگر ممتد شود این دامنه

آخ عجب سرماست امشب ای ننه

تخم مرغ و روغن و چوب سفید
با پیاز و نان گر امشب می رسید

می نمودم اشکنه امشب ترید
حیف ممکن نیست پول اشکنه

این شرح جانگداز و زیبا را از استاد سخن، سعید نفیسی در باره ی نسیم شمال بخوانیم و اشک در دیدگان بگردانیم که در این سرزمین چه نازنین انسان هایی را در خاک نهادیم و هنوز که هنوز است، درد همان درد و ...

هرکه نامخت از گذشت روزگار
نیز ناموزد ز هیچ آموزگار

از میان مردم بیرون آمد، با مردم زیست، در میان مردم فرو رفت، و شاید هنوز در میان مردم باشد. این مرد نه وزیر شد، نه وكیل شد، نه رییس اداره شد، نه پولی به هم زد، نه خانه ساخت، نه ملك خرید، نه مال كسی را با خود برد، نه خون كسی را به گردن گرفت. شاید روز ولادت او را كسی جشن نگرفت و من شاهدم كه در مرگ او ختم هم نگذاشتند.

ساده تر و بی ادعاتر و كم آزارتر و صاحبدل تر و پاكدامن تر از او من كسی ندیده ام. «مردی بود به تمام معنی مرد، مؤدب، فروتن، افتاده، مهربان، خوش روی و خوش خوی، دوست باز، صمیمی، كریم، بخشنده، نیكوكار، بی اعتنا به مال دنیا و به صاحبان جاه و جلال. گدای راه نشین را بر مالدار كاخ نشین همیشه ترجیح داد. آنچه كرد و گفت برای همین مردم خرده پای بی كس بود. روزی كه با وی آشنای نزدیك شدم، مردی بود پنجاه و چند ساله، با اندامی متوسط، چهارشانه، اندكی فربه شكم، سینه ی برجسته ای داشت، صورت گرد، ابروهای درهم كشیده، چشمان درشت، پیشانی بلند، لبهای پرگوشت. ریش و سبیل جوگندمی خود را از ته می زد. دستار كوچك سیاهی بر سر می گذاشت. قبای بلند می پوشید، در وسط آن شالی به كمر می بست كه برجستگی شكمش از زیر آن پیدا بود. لباسهای بسیار ساده می پوشید، بیشتر لباس نازك در بر می كرد و تنها در سرمای سخت، عبای كلفت تر بر روی آن می انداخت. یك دست لباس متوسط را سالها می پوشید، بیشتر گیوه بر پا داشت.
هنگامی كه با ما می نشست، دستهای پرگوشت و انگشتان كوتاه خود را روی شكم می گذاشت. با بانگ بلند نمی خندید، لبخند از لبان او جدا نمی شد. بسیار آهسته حرف می زد، چنان كه از چند قدمی بانگش شنیده نمی شد. من بارها در اوقات مختلف شبانه روز، در حالات مختلف، در غم و شادی او را دیدم و هرگز وی را تندخوی و مردم آزار ندیدم. با خوش رویی و مهربانی عجیبی با همه كس روبرو می شد. با آنكه بضاعت او بسیار كم بود، همیشه در دو جیب بلند گشادی كه در دو سوی قبای خود داشت، مقدار زیادی پول سیاه آماده بود. به هر گدای راه نشینی كه می رسید، دست در جیب می كرد و نشمرده هرچه به دستش می آمد از آن پول سیاه در مشت او می ریخت. اشعار خود را با صدای بسیار مردانه ی بم با حجب و حیای عجیبی برای ما می خواند، و در هر مصرعی خنده ای می كرد و گاهی هنوز نخوانده خنده را سرمی داد. هر روز و هر شب، شعر می گفت و اشعار هر هفته را چاپ می كرد و به دست مردم می داد. نزدیك بیست سال هر هفته روزنامه ی «نسیم شمال» او در «مطبعه ی كلیمیان» كه یكی از كوچك ترین چاپخانه های آن روز تهران، در خیابان جباخانه ی آن روز و دنباله ی خیابان بوذرجمهری امروز نزدیك سبزه میدان، در چهار صفحه ی كوچك به قطع كاغذهای یك ورقی امروز چاپ شد و به دست مردم داده شد. هنگامی كه روزنامه فروشان دوره گرد فریاد را سرمی دادند و روزنامه ی او را اعلان می كردند، راستی مردم هجوم می آوردند. زن و مرد، پیر و جوان، كودك و برنا، باسواد و بی سواد این روزنامه را دست به دست می گرداندند. در قهوه خانه ها، در سرگذرها، در جاهایی كه مردم گرد می آمدند، باسوادها برای بی سوادها می خواندند و مردم دور هم حلقه می زدند و روی خاك می نشستند و گوش می دادند. این روزنامه نه چشم پركن بود، نه خوش چاپ. مدیر آن ویل و سناتور و وزیر سابق نبود، پس مردم چرا آن قدر آن را می پسندیدند؟ از خود مردم بپرسید. نام این روزنامه به اندازه ای سر زبانها بود كه سید اشرف الدین قزوینی مدیر آن را مردم به نام «نسیم شمال» می شناختند و همه او را آقای «نسیم شمال» صدا می كردند. روزی كه موقع انتشار آن می رسید، دسته دسته كودكان ده دوازده ساله كه موزعان [=پخش*كننده] آن بودند، در همان چاپخانه گرد می آمدند و هر كدام دسته ای بزرگ از او می گرفتند و زیر بغل می گذاشتند. این كودكان راستی مغرور بودند كه فروشنده ی نسیم شمالند. هفته ای نشد كه این روزنامه ولوله ای در تهران نیندازد. دولتها مكرر از دست او به ستوه آمدند. اما با این سید جلنبر آسمان جل وارسته ی بی اعتنا به همه كس و همه چیز چه بكنند؟ به چه دردشان می خورد كه او را جلب كنند؟ مگر در زندان آرام می نشست؟ حافظه ی عجیبی داشت كه هر چه می سرود بدون یادداشت و از برمی خواند. در این صورت محتاج به كاغذ و قلم و مركب و مداد هم نبود و سینه ی او خود لوح محفوظ بود. سید اشرف الدین در ضلع شرقی مدرسه ی صدر در جلوخان مسجد شاه حجره ای تنگ و تاریك داشت. اثاثیه ی محقر پاكیزه ای از فروش «نسیم شمال» تدارك كرده بود. زمستانها كرسی كوچك یك نفری پاكیزه ای می گذاشت. روی آن جاجیمی سبز و سرخ می كشید. در گوشه ی اطاق یك منقل فرنگی داشت، و در كماجدان كوچكی برای خود و گاهی برای ما ناهار و شام می پخت. بیشتر روزها خوراك او طاس كباب یا آبگوشت تنك آب بود كه در آن لیمو عمانی بسیار می ریخت و با دست خود آنها را له می كرد و آب آن را در آبگوشت خود می فشرد و نان ترید می كرد و نان را می غلطاند و در میان انگشتان نرم می كرد و به دهان می گذاشت. بی خبر و بی مقدمه هم كه می رفتیم، آبگوشت یا طاس كباب او حاضر بود. در شعر خود همه جا نام خوراكیها را می برد و منظومه ای نسرود كه كلمه ی «فسنجان» در آن نباشد، اما كجا فسنجان نصیب او می شد! من كودك یازده ساله بودم كه اشعار او را به ذهن سپردم. در آن گیرودار و گیراگیر اختلاف مشروطه خواهان و مستبدان به میدان آمد. اشعار معروفی در نكوهش زشت كاریهای محمدعلی شاه و امیربهادر و اعوان و انصار ایشان گفته بود كه دهان به دهان می گشت. در این حوادث هیچ كس مؤثرتر از او نبود. من هر وقت كه عكس و شرح حال سران مشروطه را این سوی و آن سوی می بینم و نامی از او نمی شنوم و اثری از وی نمی بینم، راستی در برابر این حق ناشناسی كسانی كه از خوان نعمت بی دریغ او بهره ها برده و مالها انباشته و به مقامها رسیده اند، رنج می برم. یقین داشته باشید كه اجر او در آزادی ایران كمتر از اجر ستارخان؛ پهلوان بزرگ نبود. حتی این مرد شریف بزرگوار در قزوین تفنگ برداشته و با مجاهدان دسته ی محمدولی خان تنكابنی، سپهدار اعظم و سپهسالار اعظم، جنگ كرده و در فتح تهران جانبازی كرده بود. در حیرتم كه مردم چرا این قدر حق ناشناسند! ضربتهایی كه طبع او و قلم او و بی باكی و آزادمنشی و بی اعتنایی و سرسختی او به پیكر استبداد زد، هیچ كس نزد. با این همه، كمترین ادعایی نداشت. شما كه او را می دیدید، هرگز تصور نمی كردید كه در زیر این دستار محقر و در این جامه ی متوسط، جهانی از بزرگی و بزرگواری جای گرفته است. من و یحیی ریحان و سید ابوالقاسم ذره و سید عبدالحسین حسابی تنها معاشران او بودیم. در همان كنج مدرسه به دیدارش می رفتیم. خنده ی بی گناه او پیش از هر باد بهاری و نسیم نیم شبان طبع ما را شكفته می كرد. اشعار پرشور، پر از زندگی و پر از نشاط خود را كه هنوز چاپ نكرده بود، برای ما می خواند و هر مصرعی از آن باخنده ای و تبسمی همراه بود. سماور حلبی پاكیزه ی خود را روشن می كرد. دم به دم برای ما و برای خودش چای می ریخت. قندی را كه به دانه های كوچك شكسته بود، از میان دستمال ابریشمی یزدی خانه خانه بیرون می آورد و پیش ما می گذاشت. آزادگی و آزاداندیشی این مرد عجیب بود. همه چیز را می توانستی به او بگویی. اندك تعصبی در او نبود. لطایف بسیار به یاد داشت. قصه های شیرین می گفت. خزانه ای از لطف و رأفت بود. كینه ی هیچ كس را در دل نداشت. از هیچ كس بد نمی گفت، اما همه را مسخره می كرد و چه خوب می كرد! ای كاش باز هم مانند او پیدا می شدند كه همین كار را با مردم این روزگار می كردند. جایی كه مردم عبرت نمی گیرند، پند و اندرز نمی پذیرند، زشت و زیبا نمی شناسند، شهوت گوش و چشمشان را پر كرده است، باید سید اشرف الدین بود و همه را استهزاء می كرد. این یگانه انتقام مردم فرزانه ی هشیار از این گروه ابلهان بی لگام است. گاهی كه در راه با او مصاحبت می كردم، بی اغراق از ده تن مردم رهگذر یك تن سلام خاضعانه ای به او می كرد. معمولش این بود كه در جواب می گفت: «سلام جانم». راستی كه جان عزیز او نثار راه ملتی بود. این سید راستگوی بی غل و غش، این رادمرد فرزانه ی دلیر، این مرد وارسته ی از جان گذشته، بزرگترین مردی بود كه ایران در این پنجاه سال از زندگی خود در دامن خود پرورده است.[این متن در سال 1334 نوشته شده است.]
اشعار او از هر ماده ی فراری، از هر عطر دلاویزی، از هر نسیم جان پروری، از هر عشق سوزانی در دل مردم زودتر راه باز می كرد. سِحری در سخن او بود كه من در سخن هیچ كس ندیده ام. این مرد جادوگری بود كه با ارواح مردم طبقه ی سوم این كشور، این مردمی كه هنوز زنده اند و هرگز نخواهند مرد، بازی می كرد. روح مردم در زیر دست او خمیرمایه ای بود كه به هرگونه كه می خواست آن را درمی آورد، هر شكلی كه می خواست به آن می داد. بزرگی او در اینجاست كه با این همه نفوذی كه در مردم داشت، هرگز در صدد برنیامد از آن سود مادی ببرد. نه هرگز در موقع انتخابات از كسی رأی خواست، نه به خانه ی صاحب مسندی و خداوند زر و زوری رفت، و نه ماجراجویی را هرگز به همان حجره ی تنگ و تاریك خود راه داد. خاندان خود شده و پدر و مادر دختر از پیوند با این سیدِ بی اعتنا به همه چیز، خودداری كرده اند. از آن روز، ناكامی عشق را در دل در زیر خاكستری كه گاهی گرم می شد، پنهان كرده بود. به همین جهت، در سراسر زندگی مجرد زیست. سرانجام، گرفتار همان عواقبی شد كه نتیجه ی طبیعی و مسلم این گونه مردان بزرگست. او را به تیمارستان «شهرنو» بردند كه در آن زمان «دارالمجانین» می گفتند. اطاقی در حیاط عقب تیمارستان به او اختصاص دادند. بارها در آنجا به دیدن و دلجویی و پرسش و پرستاری او رفتم. من نفهمیدم چه نشانه ی جنون در این مرد بزرگ بود!؟ همان بود كه همیشه بود. مقصود از این كار چه بود؟ این یكی از بزرگترین معماهای حوادث این دوران زندگی ماست. خبر مرگ او را هم به كسی ندادند. آیا راستی مرد؟ نه، هنوز زنده است و من زنده تر از او كسی را نمی  شناسم. اگر دلهای مردم را بكاوید، هنوز در دلهای هزاران هزار مردمی كه او را دیده اند و شعرش را خوانده اند، جای دارد. در پایان زندگی كه هنوز گرفتار نشده بود، مجموعه ی اشعار خود را در دو مجلد در همان مطبعه ی كلیمیان چاپ كرد و با سرعتی عجیب نسخه های آن تمام شد. دوبار در بمبئی، در آن هزاران فرسنگ مسافت از ایران، آن را چاپ كردند و باز تمام شد....

***
نسیم شمال بنیانگذار ادبیات کودکان در ایران نیز هست. نسیم شمال همراه میرزا علی اكبر صابر، میرزا یحیی دولت آبادی، ایرج میرزا و بهار از نخستین پیش آهنگان ادبیات كودكان این سرزمین و از نخستین سرایندگان شعر های كودكانه ادبیات پارسی بود. نسیم شمال با الهام از صابر و به پیروی از او، به فكر سرودن شعرهایی ویژه كودكان افتاد. پیش از او، صابر اشعار كودكانه خود رابه زبان تركی سروده و منتشر كرده بود. شعرهای «هدیه به اطفال دبستان»،« كلاغ و روباه»،«عنكبوت و كرم ابریشم»،«گاو میش و سیل»،تشویق به مدرسه»،«تاجری كه در خریدن زیاد می گرفت و در فروختن كم می داد»،«ملانصرالدین و دزد»،« روزهای بهار» و« لحاف ملانصرالدین» نمونه هایی از اشعار كودكانه صابرند كه درهوپ هوپ نامه او گردآوری شده اند. نسیم شمال از یك طرف تحت تاثیر این شعرها، و از طرف دیگر با الهام از حكایت های منظوم قصه پردازان مشهور فرانسوی تصمیم به سرودن شعرهایی مخصوص كودكان گرفت. شعرهای مشهوری چون « ای ننه» و « مامان جون» و همینطور دو لالایی مشهور او، بهترین گواهان عشق بی پایان او به كودكان و نوجوانان محروم در خانواده های رنجبر و زحمتکش این سرزمین اند. نسیم شمال به هر زبانی كه می دانست نوباوگان را به آموختن فرا می خواند، از ایشان می خواست جستجوگر و پویا باشند. دانش را بر هر چیز دیگر برتری نهند.

شد مدرسه ها ایجاد، هر كوچه به هر گوشه
آماده شد از مكتب، هم راحله هم توشه
چیدند همه طفلان، از علم و هنر خوشه
دارند به كف « دیپلم» با دفتر منقوشه
نقاش فراوان شد، چشم همه روشن باد

او خواستار ایجاد مدارس دخترانه و فرستادن دختران به دبستان بود:

دختران مدرسه ها درس بخوانند مدام
پسران از ره تحصیل شده نیكونام
به جوانان شده نان خوردن بی علم حرام
دختران هم شده از علم همه ماه تمام
پسر از علم هواخواه به دختر گردد
عنقریب است كه این دوره ورق برگردد
ای پسر گر تو ز اوضاع جهان با خبری
روز و شب درس بخوان تا كه نبینی خطری
از برای فقرا علم ندارد ضرری
بعد از این دوره علم است نه چیز دگری
مرد با علم ، خردمند و هنرور گردد
عنقریب است كه این دوره ورق برگردد

بهشت برای او ایرانی آباد و آزاد و پر از مدرسه و کتابخانه بود:

شهر قزوین شده از مدرسه ها مثل بهشت
می رود مدرسه هر كودك پاكیزه سرشت
از همین مدرسه زیبا غلبه كرده به زشت
كودكی با خط خوش بهر من این شعر نوشت
شهر آباد شده به به از این مدرسه ها
خلق آزاد شده به به از این مدرسه ها
طفل معصوم چه خوش درس ریاضی می خونه
علم جغرافی و منطق همه را خوب می دونه
به سوی مدرسه هر روز دو اسبه می رونه
موقع درس به علامه قزوین می مونه
شهر آباد شده به به از این مدرسه ها
خلق آزاد شده به به از این مدرسه ها

در ستایش خرد و دانش، شوریده وار می سرود:

در حقیقت روح انسانی همان علم است علم
رسم و دستور مسلمانی همان علم است علم
فرق انسانی ز حیوانی همان علم است علم
رفع بدبختی و نادانی همان علم است علم
صفحه دل ها مزین می شود از مدرسه
ای جوانان روح روشن می شود از مدرسه
آدمی را علم و دانش در جوانی لازم است
با خبر بودن از اسرار نهانی لازم است
گلرخان را با رفیقان مهربانی لازم است
دوستان را میوه جات اصفهانی لازم است
میوه ها شیرین به دامن می شود از مدرسه
ای جوانان روح روشن می شود از مدرسه
دختران باید ز علم و معرفت زینت كنند
تا كه با علم و ادب بر شوهران خدمت كنند
با سلیقه جمله اهل خانه را راحت كنند
نه كه روز و شب همین آرایش صورت كنند
صورت دختر چو گلشن می شود از مدرسه
ای جوانان روح روشن می شود از مدرسه
گر پسر بی علم شد دختر از او بالاتر است
دختر باهوش و دانا از پسر بالاتر است
بلكه از هر آدم بی علم خر بالاتر است
شعرهای اشرف الدین از شكر بالاتر است

و باز هم برای آموزش دختران و پسران دارد:

آن دختر ده ساله اگر درس بخواند
با عصمت و عفت شود و خانه بماند
رخش طرب از گنبد گردون بجهاند
مثل پسرت اسب به كوچه ندواند
در مدرسه از خواب شود یكسره بیدار
از عاقبت كار كسی نیست خبردار
چون صبح شود دختر والاگهر تو
با شادی و لبخند بیاید به بر تو
بوسه زند از عشق به بند كمر تو
بعد از تو، از آن طفل بماند اثر تو
خوب است كه با علم شود وارث آثار
از عاقبت كار كسی نیست خبردار
هان ای پسرك درس بخوان فصل بهار است
از بهر تو حاضر ز شعف شام و نهار است
روی تو چراغ پدرت در شب تار است
آماده فسنجان و پلو بر سر بار است
انداخته ام لای پلو دنبه ی پروار
از عاقبت كار كسی نیست خبردار
گر درس در این فصل بهاران تو بخوانی
لذت ببری با همه در فصل جوانی
خود را به همان دولت و عزت برسانی
از لطف خدا گر به جهان زنده بمانی
گل دسته بچینی تو از این گلشن و گلزار
از عاقبت كار كسی نیست خبردار

نسیم شمال خرد و دانش را با زبانی ساده، رسا و موزون، به صورت حكایت های دلکش منظوم در آورده و مجموعه ای از این اشعار كودكانه را در دفتری آورده است. نام این دفتر « گلزار ادبی» است. گلزار ادبی دفتری است شامل سی و سه قطعه شعر با فرم مثنوی، كه با زبانی دلنشین و لحنی طنزآمیز برای كودكان سروده شده است. نسیم شمال قصد داشت، در صورتی كه مجموعه شعرهای كودكانه اش با اقبال عمومی مواجه شود، دفترهای دوم و سوم آن را نیز بسراید و منتشر كند، كاری كه به دلایل گوناگون موفق به انجام آن نشد، و نتوانست به قولی كه در پیشگفتار گلزار ادبی داده بود عمل كند. نسیم شمال در دیباچه گلزار ادبی خود چنین نگاشته است: « صاحبان علم و معرفت می دانند كه یكی از لوازم تعلیمات مدارس جدیده، خصوصاً مبتدیان، حفظ اشعار است كه نه تنها باعث ازدیاد قوه حافظه شاگردان است، بلكه این قبیل اشعار حاوی مطالب اخلاقی می باشد، یك درس اخلاقی خیلی سهل و ساده به اطفال تعلیم می نماید كه هرگز فراموش نمی شود و همیشه در ذهن و خاطر است.» « متاسفانه كتابی كه جامع حكایات منظومه و اشعار آن آسان باشد،دسترس شاگردان مدارس نبوده و اغلب از این تعلیمات بی بهره مانده اند. به این ملاحظه بنده « اشرف الدین الحسینی» این مختصر كتاب را ترتیب داده، تقدیم معارف نمودم. امیدوارم كه محققین اهل نظر و صاحبان منظر قبول فرمایند. اغلب این حكایات از قصص لافونتن و فلوریان كه از قطعه نویسان فرانسوی و مشهور جمیع فرنگستان می باشند استخراج شده و به فارسی منظوم كردم. آنان كه به ادبیات خارجه پی برده اند، می دانند این دو شاعر ماهر چه شهرتی از خود در عالم، یادگار گذارده اند و از زبان حیوانات صحرایی و دریایی با چه فصاحت وحكمت داد سخن وری داده اند.»

***
نسیم در تمام گوشه های جامعه سر می کشید. با درد و رنج مردم آشنا بود. دشمنان مردم را که با فریب و ریا بر گرده ی آنان سوار و به نام دین تسمه از گرده ی آنان می کشیدند، می شناخت و دلاورانه رسوایشان می کرد. پنجه در پنجه ی همه ستمکاران و تبهکاران جهان انداخته بود:

خبر تازه دگر چیست در این گوشه كنار
یارو امروز چه می گفت میان بازار؟
"جان آقا سخن از نشر معارف می گفت
نقل مشروطه و از خرج مصارف می گفت"
پس یقین آن سگ بی دین عملش قلّابی است
ایها الناس بگیرید كه این هم بابی است
حسن آقای معمم به سرش دستار است؟
یا كه برداشته عمامه فرنگی وار است؟
"جان آقا چه دهم شرح كه حالش زار است
كلهش یك وجب و در یقه اش زنار است"
پس یقین آن سگ بدبین عملش قلّابی است
ایها الناس بگیرید كه ملعون بابی است
یارو از مسكو و تفلیس چه سوقات آورد
"جان آقا دو د و جین تلخی اوقات آورد"
صحبتش چیست به هر مزبله و ویرانه؟
"سخنش مدرسه و علم و قرائت خانه"
پس یقین آن سگ بدبین عملش قلّابی است
نشود لخت به حمام كه معلون بابی است
"گر نجس می شود از هیكل بابی حمام
چیست تكلیف من قهوه چی پیر غلام؟
تو برو باد، بخور تا برود تشویشت"
آخ آخ این چه كلاسی است كه تف بر ریش
تای ملاعین خفه شو كار تو همقلابی است
ایهاالناس بگیرید كه این هم بابی است
مشروطه ی پوچ و در هم شکسته
... گداها را همه مسرور دیدم
شكمها را همه معمور دیدم
به فضل عید جشن و سور دیدم
زدم فی الفور طبل شادمانه
شتر در خواب بیند پنبه دانه
بدیدم اغنیا كرده حمایت
ز كوران و شلان كرده رعایت
به یادم آمدآن دم این حكایت
كه جنّت می دهد حق با بهانه
شتر در خواب بیند پنبه دانه
به دل گفتم عجب كشكی خریدم
عجب بهر فقیران سفره چیدم
عجب خیری از این مشروطه دیدم
عجب تقسیم شد و چه اعانه
شتر در خواب بیندپنبه دانه
عجب اصلاح شد اوضاع ایران
عجب آباد شد این خاك ویران
عجب جمع آوری شد از فقیران
عجب بی جا زدیم این قدر چانه
شتر در خواب بیندپنبه دانه


این درشكه شكسته
این درشكه شكسته لایق سواری نیست این
 سگ گر مفلوك تازی شكاری نیست این
خر سیاه  لنگ قابل مكاری نیست این
حریف تریاكی پهلوان كاری نیست
در جبین این كشتی نور رستگاری نیست
مقصد وكیلان را عاقلانه سنجیدیم
مشرب وزیران را عالمانه فهمیدیم
خاك پاك ایران را عارفانه گردیدیم
هر چه را نباید دید ما یكان یكان دیدیم
این زمین بی حاصل جای آبیاری نیست
در جبین این كشتی نور رستگاری نیست
هست مدت نه سال ، خلق پارلمان دارند
هم به آسمان عدل بسته ریسمان دارند
اندرین بهارستان كعبه امان دارند
باز هرچه می بینم خلق الاهاندارند
كار ملت مظلوم غیر آه و زاری نیست
در جبین این كشتی نور رستگاری نیست
جای بلبل مسكین در چمن كلاغ آمد
جای باده شیرین زهر در ایاغ آمد
بهرخوردن انگور خرس تَردَماغ آمد
باغبان بیا بنگر اجنبی به باغ آمد
چشم و گوش رابگشا روز می گساری نیست
در جبین این كشتی نور رستگاری نیست...
داخل آدمای فعله چرا داخل آدم شدی
 امروزبیچاره چرا میرزا شدی؟
 امروزدر مجلس اعیان به خدا راه نداری
زیرا كه زر و سیم به همراه نداری
ما راحت و آسوده شما لات و گدائید
عریان و فلاكت زده جزء فقرائید
در نعمت و دولت همه محتاج به مائید
هر چند ز مشروطه ؟ شدی امروز
ما صاحب طبل و عَلم و جاه و جلالیم
ما وارث گاو حشم و مال ومنالیم
ما داخل اعیان و بزرگان رجالیم
با ما تو چرا همسر و همدم شدی امروز
هرگز نكند فعله به ارباب مساوات
هرگز نشود صاحب املاك دموكرات
بي پول تقلا مزن ای بوالهوس لات
زیرا كه تو در فقر مسلّم شدی امروز...

به هم ریختگی اوضاع و بر باد رفتن دستاوردهای مشروطه:

از گرمی تابستان بعضی به سفر رفتند
در شهررفیقان را ناكرده خبر رفتند
داماد و عروس از ترس هنگام سحر رفتند
این مردم بیچاره از دست به در رفتند
مشروطه و استبداد هر دو به دَدَر رفتند
یك مدتی استبداد از ظلم عذابم كرد
مشروطه چو پیدا شد از غصه كبابم كرد
آن قحطی و این حصبه خوب خانه خرابم كرد
افسوس ز دست من آن هشت پسر رفتند
مشروطه و استبدادهر دو به دَدَر رفتند
امروز نه مشروطه است و نه دوره استبداد
نه جلوه شیرین است نه كشمكش فرهاد
این كوسه و ریش پهن هرگز نرود از یاد
هر چند كه از خاطر ارباب هنر رفتند
مشروطه و استبداد هر دو به دَدَر رفتند

و در پايان :

 *میهن پرستی، آزادی خواهی، دفاع از حقوق رنجبران، مبارزه با ستم و بی سوادی و جهل و خرافات؛ پایه و بنگاه اندیشه های شاعرانه ی نسیم بود.

* نسیم عاشق ایران و مردم و از شاه و شیخکان ریاکار بیزار بود.

* وی استبداد ، جهل ، تعصبات دینی و ریا، را دشمنان داخلی مردم و استعمار را دشمن خارجی آنان می دانست.
*او خواستار آزادی ایران، دست یابی زنان و دختران به آموزش و پرورش، گسرش قانون و دانش در ایران بود.
*او طنز و زبان شاعرانه را برگزید تا با مردمان ساده و کوچه بازار نزدیک شود و با آنان هم سخن و همراه شود.
*وی در اشعار ساده ی خویش زبان مردم، دنیای واژگان و فرهنگ آن ها را به کار گرفت.

* نسیم از پایه گذاران ادبیات کودکان در ایران است.

* نسیم شمال روزنامه نگاری برجسته و دانشورزی دلیر بود.آرامگاه سید اشرف الدین الحسینی « نسیم شمال » رو بروی مزارسپهدار رشتی در ابن بابویه « شهر ری » قرار دارد . آرامگاه را« آقای ابراهیم فخرائی » در سال 1364 به کمک پسر یکی از پخش کنندگان روزنامه نسیم شمال پیدا نمود و به شش نفر از گیلانیان ساکن تهران نشان دادند. با هزینه آقای « مهدی آستانه ای » روی سنگ قدیمی آن ، سنگی از مرمرگذاشته شد که نام مدیر روزنامه نسیم شمال بر آن نگاشته است. همین!!!!

 

پي نوشت :


در باره ی زندگی و کارهای نسیم شمال این کارهای ارجمند نیز بسیار در خور توجه هستند:
- از صبا تا نیما: یحیا آرین پور
- یادنامه سید اشرف الدین حسینی: علی اصغر محمد خانی
- ادوار شعر فارسی از مشروطیت تا سقوط سلطنت: شفیعی کدکنی
- « كليات سيد اشرف الدين گيلانی ـ نسيم شمال» با مقدمه و اهتمام احمد اداره چی گيلانی

نوشته شده توسط جواد عاطفه در ساعت 3:11 بعد از ظهر | لینک  |